وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 12 شهريور 1390برچسب:, ساعت 5:0 | Emeli
من چندين ساله دفتري برداشتمو تووش «دل نوشته ها» مو مي نويسم ... برا اينكه خودمو پيدا كنم... درددل كنم و غيره.
اما حيِِِِِِِِِِِِِِـــــــــف... آدم رغبت نمي كنه بخوونه و هميشه ام كه مخفيست! با خوندن بلاگه من و همسرم در اروپا انگيزه ام قوت گرفت، نوشته هامو اينجا بنويسم... تا هم خودم رغبت كنم بخووونم ... هم دوستاي خوووب و فهيمم نظر بدنو كمكم كنن... تازه! با افكار نو ، دوستان نو هم آشنا بشم... كلا يه محفل گرم و دوست داشتني... يه بهشت واقعي! بهشت يعني دوستي يعني محبت يعني آرامش يعني پاكي يعني روراستي يعني فكر يعني همدردي يعني شادي يعني هرچي خوبيييييييييييييييي.......
مطمئناً مگنوليا يا امي يا گيلاسي يا همه ي عزيزاني كه بلاگ پرمحتوا دارن... هدفشون اينا و شايد اينا هم بوده...
و دوباره تاكيد !
يه محفل آرووم داشته باشن همراه دوستاشون... دوستاي واقعيه واقعييي... هم تووو شادي باشن هم تووو غمممم... رفيق نيمه راه نباشنن... !
اما وقتي ... افراده ؟...
چقدر تاسف مي خورم براي اين افراد ... تووو جامعه هم هستند ... انقدر گمراه شدند كه جامعه سيرشون نكرده و تووو دنياي مجازي هم ، همون راهو ادامه مي دن... نمي دونم واقعا خسته نميشن؟! آدم تا كي مي تونه خبيث باشه؟! آدم انقدر سيرايي ناپذيييييير!!!
همش افكار منفي ... همش سياهيي... اصلاً خوششون مياد آدم خوبارو بمباران افكار منفي كنند...
اونا برا موفقيت نمي خوان خودشونو بالا بكشن... مي خوان موفقا رو پايين بكشن... و چقدر كوته فكر و ابله! ... موفق! خدا رو داره ... و دست خداااا بالاي همه ي دستهاست!
اونا گوله دو روز موفقيت كاذبشونو خوردند كه همووون راهو ادامه مي دن... نديدند قرآنو كه توووش گفته... دنيا ماكتي بيش نيست؟!... كي يه ساختمون خوشگلو ول مي كنه و ماكتشو مي چسبه؟!
اينا رو گفتم چون، خيلي دلم پرشد، دوستاي عزيزم اذيت شدند...من تازه به جمع وبلاگي ها پيوستم تا به حال آزار و اذيت نديدم... به قول امي جوون «معروف باشي بهت سر مي زنن» ... و دقيقا راسته حرفش!
چون دقيقا موفق ها رو نشوووونه ميگيرن به همووون دليل بالا!
دلم برا مگنوليا جوون بيشتر سوخت... ناراحتش كردند.... همونطور كه امي رو ناراحت كردند... به خدا منو تووو دنياي واقعيمون هميشه ناراحت مي كنن ... صميمي ترين افراد، از پشت بهم خنجر مي زنن... گاهي باورم نميشه ... اين همونه كه رنگ عوض كرده...
انقدر كه يه مدت مسمومم كرده بودند... هيچكسو هيچ چيزو باور نداشتم... به همه به ديده ي شك و بدبيني و بي اعتمادي نگاه مي كردم... خدا رو شكر چندوقتيه خوووب شدم... چون دليل رفتارشونو فهميدم...
حقارت... ! كمبود... !
اونا محتاج و نيازمند هستند به خيلي چيزها كه نداشتند ... پس چرا خودمونو ناراحت كنيم ... ما راه درست رو بريم ... اونا هم راه خودشونو ... كه مسلماً حق ماندني است و باطل رفتني... باز آيه شو ديدم... حق مثل آبه و باطل مثل كف روي آب هست!
اين افراد هميشه تا ابد هستند وعده ي خداست ... كه انقدر بدها زياد ميشن كه خوبا از اندكيه خود تعجب مي كنن... پس ناراحت نشييييييييييييممم.... بپذيريمشون... و خدارو شكر كنيم كه چشممان باز است و راهمان از آنها جدا!
اين افراد منتظره ناراحتيه ما هستند... اصلا هدفشون بدست اووردنه نقطه ضعف ماست... يه وقت آتو دستشون نديم... كه مثل زالو خووونمونو مي مكندو ول نمي كنن!
از این حرفم می خواستم نتیجه بگیرم ... حذف کامنت عالیه... یعنی برامون اهمیت نداره... ولی فکر کنم رمز و این چیزا یه خرده بده... ما نباید عقب بکشیم... البته از دید دیگه ای اگه بنگریم... بهشون گفته میشه ، انسان حق حضور داره و غیر انسان باید بیرون باشه... مثل زباله! اما با این وجود من حذف کامنت رو می پسندم ... نشان از محکمی و اقتدار ماست... مگنوليا و امييي جووونم دلم نمي خواد ناراحت باشييييين...بدونين همدل و همراهتونيم ....
دوستدارتون اميلي... نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم. آخرین مطالب
پيوندها
|
|||
![]() |